تبليغاتX
سوسو


یک روز پاییــــزی ،
یک روز بارانــــی ،
یا ظــهر عاشـــورا،
بابا به مهمـــــانی !

مـادر چه درد آلود ،
از اینهـــــمه نجوا ،
از دوریــــــــه بابا ،
زین طفل شیطانـی !

............

روز جداییـــــــــــــه
من از پریــها بود ،
روز بـــزرگی بود ،
اما نــــــه نورانی !

ویران شـدم ، ویران،
انسان شدم ، انسان ،
یارب چـه دردی بود ،
تنهــــــا تو می دانی !

گویی نجــــس بودم !
در روز مـــــــــیلادم،
پاکیـــــــزه گشتم با ،
آیــــات قــــــــرآنی !

...............

اینک منم ، این من ،
ته مــانده ی انسان ،
همســایه ی ابلیس ،
ســـوســــوی آبانی !

قصه ی تلخیست قصه ی عادت ... می بینم که به غیبتهای من عادت کردید ؟؟!!!
ممنون از لطف همتون ..به دلایلی فعلا دسترسی به تابلو ندارم در اولین فرصت عکسش رو میذارم ... ( فروخته شد ! )
شعر پست قبلی ماله خودم نبود و نمی دونم شاعرش کیه ...
می گن ظهر عاشورا بود ... منم شنیدم !!!!!!!!!!!!

این پستم رو چند ساعتی زودتر از موعدش گذاشتم ...نمی تونستم شب بیام و بذارم به هر حال ممنون می شم شما بیست و هقتم بخونیدش ...

عقاب تیز پر من، تولد ت مبارک...
گیسو کمند مخملی تولد تو هم مبارک...
خوشبختی آبانی تولد شما هم پیشاشیش مبارک ...
همزاد دیوونه تولد تو هم مبارک ...

چقدر آبانی ....
نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388  توسط سوسو  | 


 

ناله از درد مکن ،

آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن ،

با غمش باز بمان ،

سرخ رو باش و از این عشق سرافراز بمان ،

راه عشق است که همواره شود از خون ، رنگ ،

دل دیوانه ی تنها ، دل تنگ ...


عجب پاییزیه...

بالاخره تابلوم تموم شد ...

و الان احساس سبکی میکنم ...

نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388  توسط سوسو  | 


 

در دنیا جای کافی برای همه هست ...

پس به جای آنکه جای کسی را بگیری سعی کن جای خودت رو پیدا کنی ...


این جمله گویا از چارلی چاپلین هست ...خیلی جالب گفته ... موافقید ؟؟؟

راستی بابت غیبت کبری معذرت میخوام ...

 

 

نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388  توسط سوسو  | 



شاخه با ریشه ی خود حس غریبی دارد ،
باغ امســـــال چه پایــــــیز عجیـــبی دارد
!
غنچه شوقی به شکوفــا شدنش نیست دگر،
با خبر گشته که دنیا چه فریبـــــــی دارد. . .


شاعر ؟؟؟
امیدوارم همتون پاییز قشنگی در پیش داشته باشید ...
 
نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388  توسط سوسو  | 




آنروز ...

که چشمانم ، خیانتی رسیده را چید ،

از شاخه های خشکیده ی رابطه ...

...

کال بود ...

می دیدمش هر روز ،

و به امید" نرسیدنش "،

تاب می آوردم شکفتنش را ...

آنروز ،

که تو، چه بی پروا نو شدی ،

و من ، تو شدم ! تو ، از جنس اهن...

آنروز، که امروز بود ...

...

چه بی رحمانه به رخم میکشد هوشیاریش را ،

تقویم ...

و امروز،

که چه دور است از نو شدنت ،

به اندازه ی حس زنانه ام از من !!!

چه می گویم ؟؟

نبش قبر !!!

استخوانهای رابطه هم پوسیده ،

و من ...

می گریم بر گوری که مرده ندارد !!!

لاف زدم،

من هرگز از جنس تو نبودم ،

من هنوز گریه کردن می دانم ...


پ . ن :

چون چنین است پی یار دگر باشم به

چند روزی پی دلدار دگر باشم به ...


و اینکه خدا به من صبر بده ... این داداشه و کتی خانوم تمام حس منو ازم گرفتند...شما قضاوت کنین...


نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388  توسط سوسو  | 


 

زندگی شوق رسیدن به همان فردائیست ،

که نخواهد آمد ...

 

نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388  توسط سوسو  | 


 

خدا صابران را دوست دارد ...

تو نشانه های مرا به او گفته ای ؟؟؟

کاش مرا هم کمی دوست میداشت ...


هیچی دیگه ..همین

نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388  توسط سوسو  | 


 

دلت برای هیچ کس به اندازه ی من تنگ نخواهد شد ...

برای نگاه کردنم ...

برای بوسیدنم ...

برای خندیدنم ...

برای تمام لحظه هایی که آمدی و شعر من شدی ...

روزی که نیستم

دلت برای همه ی اینها تنگ خواهد شد ...


البته فکر کنماااااااا ...

خون خودتون رو کثیف نکنین دوستان...

راستی این شعر من نیست ...فقط ... آراد جان نقدم نکن ...

 

نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388  توسط سوسو  | 


 

درد من ، حصار برکه نیست ...

درد زیستن ، با ماهیانیست ،

که فکر دریا ، به ذهنشان خطور نکرده است !!!


نمی دونم کی اینو گفته اما به هر حال گل گفته ... ( کافه برفی میگه دکتر شریعتی گفته ...)

بعضی وقتا ما آدما خیلی کوچیک می شیم مثل دیروزمحمد...

 

نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388  توسط سوسو  | 


 

شب است ...

سوسوی ستاره ای را در آسمان رصد کردم ،

ستاره ی امید است ...

بارقه اش درونم را منور کرده ...

تپشهای قلبم را میشمارم : یک ، دو، سه ، ......  ده ...

می گویند : شب آبستن است ، 

چشم به راه زایش سحرم...

بی شک ، تقدیرم در فردا رقم خورده ...

هیجان غریبی ست ... بی تابی ، اندامم را کش و قوس میدهد ...

خوشبختی ست ... می دانم ...

...

و سحر...

از ستاره خبری نیست ، از امید هم ... و سوسو ..؟؟

کاش می شد تپشهای قلبم را بشمارم !! 

... و باز هم روز مرگی !؟...

( یادم باشد فردا شب دیگر فریب آسمان را نخورم !!! )


یاد بیتی از اخوان ثالث افتادم :

خشکید و کویر لوت شد دریامان

امروز بد وبدتر از آن فردامان ...

شما هم این روزمرگی رو احساس می کنید ؟؟؟

نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388  توسط سوسو  | 


Blog Skin
JavaScript Codes